خاطرات روزانه یک سرباز

خاطرات سربازی گذر ثانیه های زندگی

الان داره توی یزد برف آرام آرام میاد .  

برف و بارون عشق بازی خدا با بنده هایش است.

هر قطره بارون و برفی که بر روی صورت ما می ریزد ، بوسه خدا بر گونه های ماست. و من در عجبم که چرا مردم چتر همراه خود می برند . 

 

برم پشت بام تا  حسابی خدا ماچم کنه .

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:7 توسط سرباز کوچک| |

اولین گام انتقام ؛ صاعقه مرگ بر سر صهیونیستها 

 

موشک شلیک شد و.......... 

رزمندگان مقاومت طی عملیاتی در مزارع اشغالی «شبعا» واقع در جنوب لبنان، 17 نظامی صهیونیست را از پای درآوردند و ده‌‌ها نظامی دیگر را مجروح کردند.        

مردان ایران بالاخره بعد از سالها ی سال که سکوت مرگ بر همه غیرتشان سایه انداخته بود ، بر سر  

غیرت آمدند . و بی تفاوتی را کنار گذاشتند.   

امید که این تنها یک دست گرمی باشد و بازی زود تمام نشود. نمی شود که دشمن جرات کند یک  

ژنرال ارتش ایران را بکشد و اجازه بدهیم راحت  بخوابد.

شکر ، که حداقل فرمانده یگان ها ی نظامی ایران روسا ی جمهور ایران نیستند .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:13 توسط سرباز کوچک| |
الان 23:00 ، 29-10-1393  ، از باشگاه برگشتم و با روشن کردن تلویزیون غم بر دلم نشست .  

اخبار ، خبر شهادت سردار الله دادی فرمانده سابق سپاه الغدیر یزد را در حمله موشکی اسرائیل  اعلام کرد.  و من بر خودم لعنت فرستادم از این همه تعلل که در کارهایم دارم . می خواستم به دیدنش بروم . با هم حرف بزنیم . چایی بخوریم .  به دیدار فرمانده ای بروم که زخمهای سربازش را ندیده نگرفت .  

بعد از اتفاقی که در سربازی برایم افتاد - تصادف ، آسیب شدید جسمی و ....-  یادم است در خانه روی تخت خوابیده بودم - کار دیگری نمی توانستم بکنم - که ناگهان دیدم  یک نفر با لباس سبز نظامی همراه با عده ای وارد خانه شدند. سردار الله دادی در آن زمان فرمانده سپاه کل استان یزد بود ؛ همراه با نماینده ولی فقیه و چند تن از درجه داران ارشد سپاه به دیدنم آمد .  

من مانده بودم و شوک اینکه فرمانده خودش به دیدنم آمده نه نماینده اش .  

یادم است که چند وقت بعد وقت ملاقات گرفتم و به دیدنش رفتم باهمان پایی که سخت می لنگید . برایش گلستان سعدی بردم و در ابتدای آن اینطور نوشتم : 

تقدیم به سردار الله دادی  

بابت تشکر از اینکه زخمهای یک سرباز را نادیده نگرفت 

سرباز بهبودزاده                    

و به او گفتم : (( اگر نماینده خودتان را هم به عیادتم فرستاده بودید از سرم زیاد بود . )) 

وقتی به دیگران می گفتم که فرمانده سپاه به عیادتم امد. می گفتند (( بخاطر پدرت آمده )) . آخر پدرم سرهنگ سپاه است . حرف دیگر ی که به سردار زدم این بود که (( دیگران میگویند بخاطر پدرم به دیدنم آمدید. )) و او جواب داد:  (( فقط به خاطر گل روی خودت آمدم )) .

می خواستم که به دوباره به  دیدنش بروم . اما آنقدر تعلل کردم که ....................... 

جایش سبز 

آرام بخواب فرمانده . 

و حالا آنچه فریادم است اینست ؛ آیا ارتش ایران چه واکنش درخوری در قبال اسرائیل خواهد داشت ؟ در برابر کشته شدن ژنرالش چه خواهد کرد؟

ساکت نمانید . نباید دشمن به این سادگی قصر در برود . نمیشود که یک ژنرال نظامی ایران را کشت و راست راست راه رفت . 

اما .... هنوز هیچ موشکی شلیک نشده . 


برچسب‌ها: حمله موشکی اسرائیل, شهادت نیروی نظامی ایران, سردار الله دادی
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:33 توسط سرباز کوچک| |
دلم  آرام نیست. ظلم و بی عدالتی و به کفر درافتادن مردم به خاطر قضات فاسد، وضع جاری کشورم،  و هزار داستان و نمایشنامه و حکایت دیگر ، اوضاع نابسامانی را برایم بوجود آورده . "سربازی" که در برابر اوضاع کشورش، میهنش ، ناموسش ، بی تفاوت باشد را باید به جوخه اعدام سپرد . دلم خوش نیست . گرفته . دلم عجیب گرفته .  

انگار آرامش ظاهری که دارد ؛ آزارش می دهد . ننوشتن و فریاد نزدن از آنچه میبیند و حس میکند ، آنچه خوب نیست اما تحمل می کند ،  

چه سرباز بی خودی شده ام .  

ترس از مردن و آزار دیدن ندارم . شاید مثل آن برادر وبلاگ نویسم شوم که در زیر بازجویی کشته شد. خیالی نیست. 

جان را بهایی نیست ، کاش می ستاندنش.  

فکر که میکنم که سهروردی در 38سالگی در سیاهچال جان باخت ، عین القضات در 33 سالگی بر دار کشیده شد وپوست کنده شد، می بینم من که در برابرشان ذره  هم نیستم ، هیچم . کرمی در برابر اژدها ؛ پس زیادی عمر کرده ام .  

بیهوده، بی ثمر  

نه فریادی ، نه اعتراضی، نه تلاشی  

خوردن و خوابیدن و فلسفه بافی آنهم با میل بافتنی که زنان با آن لباس میدوزند که این لباس بر تن مینشیند و آن  که من با فلسفه هایم میبافم بر هیچ قامتی راست نمی اید . 

تنها غصه ام ، بزرگترین غصه ام ؛ ننوشتن آن چیزهاییست که باید مینوشتم و ننوشتم و آنچه را هم که نوشتم و در بیابان به امانت گذاشتم و  دفن کردم را نامحرمی ، غریبه ای ، از دل خاک بیرون آورد و من تمام گذشته ام را بر باد رفته دیدم.  

دیگر غصه ام ، ننوشتن تمامی خاطرات سربازیم است که ناتمام ماند و آنقد ر نوشته نشد که تمامی دوستان وبلاگیم  امیدشان برای خواندنش ناامید شد و ترکم کردند. 

حال الان من ، حال عین القضات است که در "رساله عشق " نوشته. این همه آن چیزیست که امروز میخواستم بینویسم .  پس حکایت حال الان من را از قلم عین القضات بخوانید.....

 

......هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم نبشتنش بهتر است از نانبشتنش .

ای دوست نه هر چه درست و صواب بوَد روا بوَد که بگویند .....

و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود و چیزها نویسم «بی خود » که چون « وا خود » آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .

ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ....

حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم که این که می نویسم راه «سعادت » است که می روم یا راه «شقاوت » .

و حقا که نمی دانم که اینکه نبشتم «طاعت » است یا « معصیت » .

کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی !

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به غایت .

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم .

و چون احوال عاشقان نویسم نشاید .

و چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید .

و هر چه نویسم هم نشاید .

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید .

و اگر گویم نشاید .

و اگر خاموش هم گردم نشاید .

و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ...................

 نامه هایی را به رهبر خواهم نوشت . شاید نخواند ، شاید بخواند . شاید سازمان اطلاعات سراغم بیاید ،شاید نیاید . ولی مطمئنا به حال خود رها نخواهم شد . میدانم گاهی تلفنم شنود می شود . میدانم که گاهی  تحت نظرم    ، می دانم به دردسر خواهم افتاد . که اگر نیفتم پس آنچه نوشته ام بی ارزش بوده و هیچ خوابی را آشفته نکرده و هیچ اعصابی را خورد نکرده و کسی را ناراحت نکرده  

یادم می آید قبلا در پستی نوشتم :

اگر سربازی  سر خویش نبازد که سرباز نیست 

برایم دعا کنید

نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 22:58 توسط سرباز کوچک| |
کجا گل های پرپر می فروشند

شهادت را مکرر می فروشند

دلم در حسرت پرواز پوسید

کجا بال کبوتر می فروشند

                                  سید حبیب نظاری


برچسب‌ها: هفته دفاع مقدس
نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 21:5 توسط سرباز کوچک| |

پسرم می پرسد: تو چرا می جنگی؟
من تفنگم در مشت، کوله بارم در پشت
بند پوتینم را محکم می بندم
مادرم
آب و آیینه و قرآن در دست
روشنی در دل من می بارد
پسرم بار دگر می پرسد: تو چرا می جنگی؟


با تمام دل خود می گویم : "تا چراغ از تو نگیرد دشمن"

"محمدرضا عبدالملکیان"

 

 

 

گفت مادر كه «دست‌هايت كو؟»

پدرم خنده زد: «نمي‌دانم.»

مادرم گفت: «پيش او هستند؟»

و شنيد از پدر: «چه مي‌دانم.»

مادرم گفت: «من يقين دارم

كه بهشتي شدند دستانت.»

پدرم بغض كرد: «اما زن!

مانده‌ام در غم زمستانت.»

مادرم گفت: «دست‌هايت ما

من و مريم، دو دست تو هستيم

پدرم خم شد و نشست و گريست

ما ولي، بغض خويش نشكستيم

رو به من كرد و مادرم پرسيد:

«پدرت را چگونه مي‌بيني؟»

گفتم: «او را دو بال بر شانه است

آه مادرم، نگو نمي‌بيني.»

مادرم آمد و مرا بوسيد

گفت:« اين راه و رسم جانبازي است.»

گفتم: «آري براي كشور ما

پدرم ماية سرافرازي است.»

 

 

نوشته شده در شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 0:25 توسط سرباز کوچک| |
یکی از سین ها ی سرزمینم هرگز به خانه نرسید.

ایران سربازش را چه آسان  از دست داد

 چه بیخیال ، چه بی تفاوت

جمشید دانایی فر هرگز نتوانست کودک ۱۰روزه اش را ببیند . اما من و تو لبخند ها ی  "روحانی" ، " ظریف " ،  

 " نوبخت " ، "عبدالرضا رحمانی‌فضلی وزیر کشور"  را دیدیم . 

سفر رییس جمهور به افغانستان برای شرکت در جشن نوروز را دیدیم.

گروهبان یکم جمشید دانایی فر  ؛ نه خنده و نه گریه  کودکش و نه لبخند های همسرش را هنگام در آغوش

کشیدن کودکش ندید . به قول سهراب " به درک"

باید به سراغ که برویم و به او بگوییم که : (( برادرم را کشتند ، برادرم را کشتند، برادرم را کشتند .))

به وزیر کشوری بگوییم که اجازه برگزاری تجمع اعتراض آمیز مقابل سفارت پاکستان را نمی دهد. به " احمدی

مقدم "بگوییم که:

 (( نیروهایت را دزدیدند ، نیرویت را کشتند و تو این مدت  که گذشت چند شب بی خواب شدی.))

به که بگوییم ،از که بپرسیم :

رییس جمهور

وزیر کشور

وزیر امور خارجه

فرمانده نیروی انتظامی

رییس ستاد مشترک

وزیر اطلاعات

.

.

.

یکی پیدا کند سن  پرتقال فروش را

 بیخیال

"جمشید " و آن ۴تای دیگر یک عیب داشتند که اگر نداشتند تا حالا خاک پاکستان به توبره کشیده شده بود . آنها

 آقازاده نیستند . چشمشان کور ، دندشان نرم

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی  !!!!!!!!!!

 

 

برادر سربازم ؛

اگر سربازی  سر خویش نبازد که سرباز نیست. رها کن مردان سیاست بنده مصلحت

و خواب آلود  کشور را . قبل از تو چه بسیار سربازان که سر بریده شدند ، تیر خلاص خوردند ،

درکوهستانهای کردستان یخ زدند .

منتی سر هیچ کس نیست . برای مردم  و برای وطنمان رفتیم و رفتند .

یاعلی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 17:15 توسط سرباز کوچک| |
پنج سین سفره عید هنوز اسیرند(سربازان وطنم را آزاد کنید)


ساعاتی بیشتر تا لحظه تحویل سال نو باقی نمانده و به نظر می‌رسد که می‌بایست نوروز ایرانی را با یک سین کمتر آغاز کنیم؛

سین جدا مانده از وطن که قلب ملتی را همراه خود دارد.

 در میان پرونده‌های گشوده شده و گشوده مانده در سال 92، یکی هست که تفاوت آشکاری با
مابقی دارد؛ حکایت مرزبانان هنگ

 مرزی نگور و جکیگور که در مرز کشورمان با پاکستان به دست یک گروهک تروریستی اسیر و به پاکستان منتقل شدند و تا به

امروز تلاش برای آزادی‌شان متاسفانه طرفی نبسته است.

از هجدهم بهمن ماه تا به امروز، چهل روز از سال 92 در حالی سپری شده که پنج سرباز میهن‌مان در اسارت به سر می‌برند و

 هرچه زمان سپری می‌شود، عطش عمومی برای آزادی ایشان بیشتر می‌شود ولی هنوز نمی‌دانیم که این دوری ایشان

با وطن تا چه زمانی پابرجا خواهد ماند.


در این فاصله هر روزی که سپری شد، درخواست از مسئولان برای پیگیری آزادی این عزیزان فزونی یافته و حتی کار به راه

اندازی کمپین و درخواست از سازمان‌های ساکت و مدعی جهانی هم کشید.

به این امید که نوروز باستانی، سفره هفت سین ایرانی در حالی پهن شود که سین «سربازانش» را هم در آن بتوان یافت که

 متاسفانه تاکنون چنین نشده است.

مذاکرات نیروهای مرزبانی ایران و پاکستان، اعزام هیاتی به کشور همسایه برای پیگیری ماجرا، پیگیری
دولت ، تلاش‌های

 دیپلماتیک، کوشش نمایندگان مجلس، پیگیری نیروهای نظامی و انتظامی و همه و همه متاسفانه تا این لحظه به آزادی سین اسیر

ایران نیانجامیده اما هنوز امید در دلمان زنده است.

این سربازان وطن به این نام ها خوانده می شوند:

گروهبان جمشید دانایی‌فر
سرباز وظیفه "سجاد زوهانی" از مشهد
سرباز وظیفه "محمد نظامی" از مشهد
سرباز وظیفه "جمشید تیموری" مشهد
سرباز وظیفه "رامین حضرتی" از بجنورد

 

لحظه تحویل سال نزدیک است؛ لحظه‌ای که در آن دعای تحویل سال را می‌خوانیم و از خداوند می‌خواهیم که حالمان را به بهترین

 حال تبدیل کند. هنگامی که از دلمان آرزوهای خوب را می‌گذرانیم و دست به آسمان بلند می‌کنیم. برای خودمان و خانواده‌مان،

برای میهنمان و هم میهنان‌مان، برای آنها که به گرفتاری‌ای دچارند و برای آنچه ما از این گرفتاری‌ها به یاد می‌آوریم.

چه خوب است که در این لحظه، سربازان میهن را یاد کرده و از محول الحول و الاحوال برای این عزیزان و

خانواده‌شان تحویل به بهترین حال بطلبیم.

یا مقلب القلوب والابصار................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 21:15 توسط سرباز کوچک| |
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.

(سهراب سپهری)
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:37 توسط سرباز کوچک| |
سیاوش سر بریده شد به جر م عاشقی

یحیی (ع) سر بریده شد به جرم عاشقی

مسیح(ع) را خواستند بر صلیب کنند به جرم عاشقی

و

حسین(ع)  سر بریده شد به جرم عاشقی ..........

 

گناه هشان عشق بو د .و  به این  جرم بد می کشند . اما آنکس که کشته می شود سر

 افکنده نمی میرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:46 توسط سرباز کوچک|
آنانی که از مرگ می ترسند را از کربلا می رانند

                                                                                                       شهید آوینی

 

در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمی شود

 

در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمی شود

                                                                                        شهید آوینی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:14 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:16 توسط سرباز کوچک|
  خالی از لطف نخواهد بود که بخوانید و بدانید چگونه زبیر که به قول امام علی (ع) میرفت تا از اهل بیت شود ؛و همچنین پیامبر به او لقب سیف الاسلام داده بود چگونه وقتی کشته شد حضرت علی در بالای سر جنازه اش گریست و اینگونه گفت : 

(( قاتل و مقتول هردو در جهنم هستند))

ای کاش اکبر هاشمی رفسنجانی که لقب آیت الله را این روزها بسیار پررنگ یدک می کشد به اندازه دانشجوی کم سوادی مثل من تاریخ می خواند و آنرا اندکی؛ تنها اندکی تحلیل می کرد .

بخوانید......

همه ناگفته‌های هاشمی!


آقای هاشمی! آن روزی که در خصوص موضوع درگیر شدن با ناوهای آمریکایی خدمت امام رسیدید را به خاطر دارید؟ از آن روز ناگفته‌هایی به یادتان مانده؟ آیا یادتان هست که امام فرمودند اگر نظر من را بخواهید حتی با آرپی‌جی هم که شده با ناوگان آمریکا مقابله خواهم کرد….

به گزارشایران ویج به نقل از پایگاه خبری انصارحزب الله در یادداشتی با عنوان” همه ناگفته های هاشمی” به نقد برخی رویکردها و عملکردهای هاشمی رفسنجانی پرداخته که از نظر می گذرانید:

۱- خیلی‌ها معتقدند هاشمی رفسنجانی استاد سیاست است! مخصوصا آن وقتها که پای خطر در میان باشد! مثلا آن زمانی که «مهاجرانی» را روی مین «مذاکره مستقیم» فرستاد و خود در کنار به تماشا ایستاد تا حساسیت جامعه نسبت به حذف «مرگ بر آمریکا» را بسنجد!

«مهاجرانی» که مرگ بر آمریکا را «بازی با یخ» خوانده بود، سنگ روی یخ شد و هاشمی به روی خودش هم نیاورد و جامعه هم پیگیری نکرد که آیا مهاجرانی سر خود مرتکب «مذاکره مستقیم» شده یا بااشاره یک مافوق، چشم‌بسته، پا در میدان مین گذاشته است!

یا مثل این روزها که مسئول سایتش را فدا کرد تا به جای «حضرت آیت‌الله» آماج واکنش‌های خشم‌آلود دشمنان آمریکا و استکبار شود! این بار هم هاشمی توپ طرح بحث توقف شعار «مرگ بر آمریکا» را به زمین کارمند بی‌دفاعش انداخت و حق به جانب خود را از این ماجرا مبرا کرد! درست مثل مدتی پیش که خود را از سخنانی که در باب سوریه گفته بود، مبرا کرد!

۲- جناب هاشمی رفسنجانی بخشی از تاریخ معاصر کشور ماست! نیم قرن سابقه فعالیت سیاسی ایشان را به جزئی لاینفک از تاریخ ما تبدیل کرده و چه خوب و لازم است که ایشان ناگفته‌های بیشتری از دیده‌ها و شنیده‌های خود بازگو کنند! شنیدن این ناگفته‌ها حق مسلّم نسل امروز و آیندگان است!

آقای هاشمی باید بگویند چه کسی در ماجرای «مک فارلین» خیال مذاکره با آمریکایی‌ها را داشت؟ آیا مک فارلین و الیور نورث همین جور سر خود و خودجوش به تهران آمدند؟ مگر ممکن است این افراد در این سطح بدون دعوت به ایران سفر کنند؟ آن هم در سال ۱۳۶۵؟ آیا جناب هاشمی به یاد می‌آورند که امام پس از اطلاع از این ماجرا با قاطعیت هرگونه مذاکره را ممنوع و مک‌فارلین (و طرف ایرانی‌اش) را دست خالی و حسرت به دل روانه آینده کردند؟

۳- خیلی خوب (و حتی لازم است) که جناب هاشمی بازگو کنند چرا در جلسه قرارگاه خاتم‌الانبیاء (که پس از عملیات کربلای ۴ با حضور ایشان تشکیل شده بود) شهید خرازی و سایر فرماندهان لشکرها و یگانهای عملیاتی سپاه به ایشان «نه» گفتند؟! چرا زیر بار طرح ایشان نرفتند تا کار به عصبانیت و قهر آقای هاشمی کشید؟ اصلا ماجرا چه بود که آقای هاشمی پس از آن جلسه به محسن رضایی گفتند یا بچه‌های سپاه حرف مرا قبول کنند یا من برای پذیرش قطعنامه ۵۹۸ اقدام خواهم کرد؟!

ماجرای «جنگ جنگ تا یک پیروزی» چه بود؟ این شعار را چه کسی مطرح کرده بود؟ در این زمان نظر حضرت امام(ره) چه بود؟ «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم» و یا «جنگ جنگ تا یک پیروزی»؟!

۴- آقای هاشمی! از اینکه با صراحت (و البته با تاخیر) از مخالفت خود با شعار مرگ بر آمریکا سخن گفته‌اید متشکریم و چه کسی است که نداند شما هیچ وقت دل خوشی از این شعار نداشته‌اید! بهترین دلیلش هم آن است که در اوج کینه‌ورزی‌های آمریکا علیه ملت ایران پیشنهاد توقف شعار «مرگ بر آمریکا» را مطرح کرده‌اید!

جناب هاشمی! آن روزهایی که تفنگداران دریایی غول‌پیکر آمریکا میخ های ده سانتی در نخاع «نادر مهدوی» و یاران مجروح و اسیرش فرو می‌کردند، آن روزهایی که سکوهای نفتی سلمان و.. هدف ناوگان متجاوز آمریکا شد و تا مرز ذوب شدن در آتش سوختند، آن زمانی که جسم و جان بهترین فرزندان حضرت امام با سیانور و خردل و تابون و سارین اهدایی آمریکا به رژیم بعثی صدام سوخت و چشمانی نابینا و ریه‌هایی سوخته و پوستی تاول‌زده برایشان باقی ‌گذاشت!دقیقا در همان روزها بود که شما خواستار توقف «مرگ بر آمریکا» شدید!

۵- آقای هاشمی! آن روزی که در خصوص موضوع درگیر شدن با ناوهای آمریکایی خدمت امام رسیدید را به خاطر دارید؟ از آن روز ناگفته‌هایی به یادتان مانده؟ آیا یادتان هست که امام فرمودند اگر نظر من را بخواهید حتی با آرپی‌جی هم که شده با ناوگان آمریکا مقابله خواهم کرد و اجازه ورود ناوگان نظامی آمریکا به خلیج فارس را نخواهم داد؟ آن روز شما موافق نظر ایشان بودید یا مخالف؟

۶- آیا از میزان دشمنی حضرت امام با آمریکا ناگفته‌هایی در ذهنتان باقی مانده؟ آیا انصاف است که ناگفته‌ها را گزینشی بازگو کنید؟ مگر شما مالک این ناگفته‌هایید؟ آیا از سالها همنشینی با امام فقط موافقت ایشان با حذف «مرگ بر آمریکا» در خاطر شما باقی مانده؟

۷- چرا تاکنون درباره دفعاتی که امام با قاطعیت جلوی نظرات اشتباه شما ایستادند، ناگفته‌ای مطرح نکرده‌اید؟! آیا حضرت امام فقط یک بار اشک شما را درآوردند؟(آن طور که خود اشاره کرده‌اید!)

۸- عالم و آدم می‌دانند که حضرت امام آمریکا را شیطان بزرگ و مصداق درجه یک استکبار جهانی می‌دانستند و رسالت انقلاب و نظام اسلامی را مقابله تمام‌عیار با این جرثومه فساد و تباهی عنوان می‌کردند! واقعا میان شما و حضرت امام چه سنخیت و قرابت فکری وجود دارد که برای کسب مشروعیت از ایشان مایه می‌گذارید و به شاگردی و همنشینی ایشان متوسل می‌شوید؟

شما به عنوان یک فعال سیاسی باسابقه و یک عالم حق اظهارنظر در خصوص رابطه و مذاکره با آمریکا را دارید! کسی هم نمی‌تواند مانع اظهارنظر شما شود و کسی هم به این دلیل حق اهانت به شما را ندارد! اما چرا برای بیان آرای خودتان از امامی خرج می‌کنید که «مرگ بر آمریکا» را به جهانیان آموخت و فتح لانه جاسوسی آمریکا را بزرگتر از انقلاب دانست؟ راستی اظهارنظر صریح و شفاف چقدر شجاعت می‌خواهد که شما از آن طفره می‌روید و کاسه و کوزه‌ها را سر دیگران می‌شکنید؟ (روزی سر مهاجرانی و روزی سر مسئول سایتتان و…)

۹- آیا یادتان هست حضرت امام فرمودند (و بارها فرمودند) که مبارزه با رفاه‌طلبی سازگار نیست و آنها که اهل رفاه‌طلبی‌اند الفبای مبارزه را نمی‌دانند و هیچ‌گاه همراه مسیر انقلاب نخواهند بود و…!؟ آیا مواضع شما ثمره رفاه‌طلبی نیست؟ البته می‌دانیم که زندگی مرفه شما (البته اگر تواضع نکنید و زندگی خود را متوسط به پایین نخوانید) متعلق به پس از انقلاب نیست!

می‌دانیم آن روزها که «رجایی‌» و «رجایی‌ها» در کمیته مشترک تا سرحد مرگ شلاق می‌خوردند شما مشغول ثبت شرکت ساختمانی در اداره ثبت بودید و قیمت زمین‌های قم را مظنه می‌کردید! خبر داریم آن روزهایی که پیروان مبارز حضرت امام (امثال خانم دباغ، طاهره سجادی، آقای غیوران و عزت‌شاهی و…) «آپولوی» جلادان ساواک را تجربه می‌کردند شما با اهل و عیال در بلژیک و فرانسه و…مشغول تفرّج و گشت و گذار بودید و می‌دانیم و می‌دانید که اگر طاهره سجادی لب از لب می‌گشود و نام شما را به زبان می‌آورد شما به جای مسافرت اروپا باید سوار آپولوی کمیته مشترک می‌شدید؟! یعنی رفاه‌طلبی این‌گونه و این قدر با مبارزه در مسیر احقاق حق و ابطال باطل در تضاد است؟!

۱۰- حضرت آیت‌الله! حتما از مواضع صبیه مکرمه (فائزه خانم) در خصوص زندانیان بهایی مطلعید! آیا با نظرات ایشان در این خصوص موافقید؟ اگر مخالف این مواضع هستید، آیا این مخالفت هم جزء ناگفته‌هایی است که تا ابد ناگفته باقی خواهد ماند؟

۱۱-خدا خواست تا در این روزها دیدگاه‌های شما در خصوص «آمریکا» مطرح شود! تا در پاسخ نظرات شما، طوفانی‌ترین مواضع حضرت امام درباره آمریکا از صدا و سیما پخش شود ( که مدتها بود این مواضع از یاد صدا و سیما رفته بود!) و همگان به یاد بیاورند که امامشان درباره شیطان بزرگ چه فرموده بود!

جناب هاشمی! شما ناخواسته بانی خیر شدید! اما یادتان باشد که شعار «مرگ بر آمریکا» زمانی متوقف خواهد شد که خانواده‌های شهدای مظلوم هواپیمای ایرباس، یادگاران شهدای نبردهای دریایی دریادلان سهند و سبلان با بوفالوهای ناونشین آمریکا، فرزندان شهدای قهرمان ۱۶ مهر ماه ۱۳۶۶ که در نبرد نابرابر با ناوهای متجاوز آمریکا زنده زنده کباب شدند و همه ملت مسلمان و انقلابی ایران به توقف این شعار رضایت بدهند!

http://www.iranvij.ir/?p=1840300  :منبع

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:22 توسط سرباز کوچک| |
گاهی گردش پرگار تقدیر در دست تو نیست...

باید بنیشینی و نظاره کنی ...

اما "مرکــــــــــــــــز" را که درست انتخاب کرده باشی، "دلت قرص باشد"...

دیگر هر چه می خواهد بچرخد
.
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:46 توسط سرباز کوچک| |
در ۱۷ شهریور ۹۲ قرار است کنگره آمریکا در رای گیری برای تایید و یا رد حمله به سوریه به شور بنشیند .

به این کار ندارم که آمریکا حمله می کند یا نه . شاید حمله کند و شاید حمله نکند اما آنچه مد نظر من است و جالب توجه است . اینست که آمریکا چند روز قبل تهدید کرد که در فلان تاریخ حمله می کنیم . نکته همین جاست . آنها تهدید کردند که در فلان تاریخ معین حمله خواهیم کرد و آنچه در پس پرده این داستان نهفته است ؛ چیزی که از آن به این نتیجه رسیدم . اینست :

آمریکا تمام شد.

همین . پیچیده نیست . مثل آمریکا مثل گنده لاتی شده که دیگر ابهتی ندارد . تنها عربده هایش مانده که به او هویت می دهد . عربده ای که دیگر مثل قدیم کسی را نمی ترساند به همین دلیل هم کارش به تهدید ؛ آنهم اینقدر مذبوحانه کشیده  شده است . و این موضوع را خیلی زود جار زد.

آمریکا شایدبه سوریه حمله موشکی کند و یا شاید لشکر کشی هم داشته باشد اما آنچه نبایست می شد ؛ شده است. آمریکا دیگر آن امریکای سابق نیست. دوران آمریکا تمام شد .

و یا حمله آمریکا به سوریه ؛ مکر خداست ؛فراگیر شدن یک جنگ همه جانبه که نتیجه اش یا نابودی اسراییل است و یا ضربه خوردن شدید این دولت و دول عربی که مثلشان مثل سگ قلاده به گردن یهود است، میباشد.

مکره و مکرالله والله خیر ماکرین .

ای کاش دکتر عباسی- رییس دکترینال امینتی ایران- گذری به این وب حقیر داشت و نظرم را یا تایید می کرد و یا رد .

مدتها پیش در جنگ ۸ روزه غزه و اسراییل ؛ تحلیلی شبیه به این داشتم . که اگر اهمال کاری نمی کردم آن هم نوشته میشد .

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:49 توسط سرباز کوچک| |