خاطرات سربازی گذر ثانیه های زندگی
عمل جرا حی داشتم . استخوان پای راستم را بریدند و دوباره دوختند و اینکه چرا الان با اینکه نشستن برایم دردآور است ؛ نشسته ام و می نویسم حکایتی دارد . ... روی پای راستم سه بار عمل شده و هر بار بریده اند و استخوان را دوخته اند . آنچه باید بگویم اینست که؛ درد آور است . وحشتناک است . درد بدون رحم بر پیکره ات چنگ میزند . و تو کاری نمی توانی بکنی . نه می توانی تکان بخوری؛ نه مشتهایت را فشار دهی و حتی فریاد زدن هم چیزی را عوض نمی کند . بار دوم درد آنچنان بر وجودم افتاد که هرچه مسکن و ضد درد بود را ریشه اش را از خانه کندم . حالا به درد می خورد .. نمی خورد ... تاریخ گذشته بود ... یا نبود مهم نبود . کافی بود اسمش مسکن باشد تا آنجا که به مادرم گفتم به سراغ تریاک یا هرویین بروم ... بخرم ... و می دانستم که اگر می خریدم نه مثل معتادین محترم مثقال مثقال بلکه قاشق قاشق می خوردم و امروز یک مقایسه ناگهان به سراغم امد . همیشه به خودم می گفتم اگر روزگاری در راه وطن و اعتقادم کارم به شکنجه رسید ؛ تحمل می کنم . سوزاندن ...... با قیچی گوشت تنت را چیدن .... کشیدن ناخن .... اتو ... آب جوش ... شوک می دانم که اینهارا تحمل می کنم و به خودم می گفتم چه کار دیگری یک سلاخ می تواند انجام دهد و الان با پایی با استخوان بریده شده ....... توانایی جابجاشدن و یا غلت زدن ساده در رختخواب را باید با فشار دادن دندان ها روی هم انجام دهم و مدام خدا خدا کنم و آرزو کنم و دعاکنم که" خدایا به من طاقت و تحمل بده ." از اتاق عمل با سلام و صلوات بیرون آمدم ؛ پرستاری شدم ؛ مراقبت شدم و باز درد بر رویت چنگ می زند . حال تصور کردم اگر برروی این استخوان عمل شده اگر چکمه ای فشار می آورد و یا به آن لگد می زد آیا باز هم می توانستم طاقت بیاورم . حتی اگر یک مبارز بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟ حال که بادید بازتری به این درد نگاه می کنم تنها یک کلمه برایم معنا پیدا می کند .......... نمی شود تحملش کرد و این احساس؛ عظمت تمامی آن مبارزانی که در زندان دژخیم ترین و سیاه قلب ترین سلاخان این روزگار - به نقل از نادر ابراهیمی نویسنده کتاب یک عاشقانه آرام - تاب آوردند ؛ تحمل کردند ؛ جنگیدند و استوار ماندند برایم مثل چراغی پرنور جلوه کرد تاقبل از این تحسینشان می کردم آنهم نه به تمام معنا..... و اما امروز مقابشان به احترام می ایستم ؛ تمام قد. یک وطن پرست؛ یک وطن دوست؛ یک ملی گرا ؛یک مسلمان و یک مبارز واقعی -هرچه نامش را میخواهید بگذارید - آنها بودند درود و سلام بر آنان باد " تا زمانی که شکنجه هست هیچ جای دنیا امن نیست " (یک عاشقانه آرام اثر نادر ابراهیمی ) کرب و بلا امروز مسیح در نینوا به صلیب کشیده شد. مسیح را مسیحیان نکشتند اما مسلمانان امام خویش ........؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز پادشاهی جان خویش برسر آرمانهای والای گذاشت . پادشاهی که نه تاج داشت ؛ نه تخت و نه ارتش پادشاهی که شاهزاده بود ؛ شاهزاده زاده شده بود و از تبار پاکان بود اگر درست بگویم و درست بازگو کنم داستان در گذشته اینگونه بود ...... سالهای ابتدایی پیامبری محمد (ص) بود. سفیرانی را به کشور های دیگر برای دعوت آنها به اسلام فرستاد و همه داستان برخورد پادشاه ایران با فرستاده او را میدانیم .خسرو پرویز به حاکم یمن نامه نوشت که محمد را دستگر کند . بعد از ناکامی حاکم یمن او به ایران بازگشت تا با خسروپرویز ملاقات داشته باشد اما در هنگام ورود به ایران صحنه ی عجیبی دید . تمام مردم سیاهپوش بودند و چون دلیل این را پرسید جواب دریافت کرد که ایران عزادار است. دلیل آن مرگ پادشاه ایران بود . مردم ایران برای مردی که حاکم و فرمانروای آنهابود ؛ رخت سیاه پوشیده بودند . او نه جانشین پیامبر بود و نه امامت برعهده اش بود. نه اسمش از طرف خداوند در بدو تولد تعیین شده بود . پسر پیغمبر هم نبود حاکمی و فرمانروایی که بدی و خوبی در رفتار او بود . همانگونه که در تمام حاکمان است ؛ کمتر یا بیشتر. اما مردم ایران برایش رخت سیاه پوشیدند . اما در آنسو ی مرزها ........... سر پسر پیامبر را بریدند ؛ آنکس که عزیز و دردانه ی محمد (ص) بود . بر بدنش اسب تاختند و پسر پیامبر را زیر سم اسب قرار دادند ناموسش را به اسارت بردند ؛ شلاق زدند ؛ بر لبانش چوب خیزران کوبیدند .... لبی که پیامبر آنرا بوسیده بود چه قدر میان مردم ایران و آنان تفاوت وجود داشت. جای یلان ایران آنروز در کربلا خالی بود چه مدت است که می خواهم بیایم اما یا بهانه ی دانشگاه و امتحانات بود و یا کارهای پژوهشی در این بازار مکاره ایران . اما الان دلیل اصلی آنکه نیستم و میدانم که یک سرباز باید از ۸ سال جنگ بنویسد . آخر مگر می شود سرباز باشی و از جنگ ننویسی . جایی که برای آن تربیت می شوی . اما آنکه نیستم و ننوشتم اهمال کاری و تعلل و بیعاری (به قولی )نبود و نیست . صدقه سر تصادف دوران سربازی + و بیماری انحراف زانوی پا ( ژنو واروم ) یا( پا پرانتزی بودن) شدن قوز بالای قوز و شد یک عمل جراحی که دردش برایم آرزوی مرگ گاهی به ارمغان می آورد و عدم توانایی در نشستن برای نوشتن باعث شد که این " سرباز کوچک" نتواند چیزی بنویسد . - قولی هم به یکی از دوستان وبلاگی داده بودم که در جواب پستی نوشته بود برایش چند مطلب بنویسم که هنوز در یاد آن هم هستم و چقدر هم از اینکه بدقول شدم ناراحتم . دعا یادتون نره . برای سلامتی خودتون ؛ خانواده ؛ تهش هم من یاحق اول سلام مدتهاست نیامده ام و غبار از وبلاگم برنداشته ام . روزمرگیهای مرا نبرده ، مشغله زیاد دوستان وبم را نتوانسته از ذهنم دور کند . از فافا گرفته تا زهره و الناز که وبش را مدام می بندد و باز می کند تا دوستان دیگر . به طرز وحشتناکی گرفتار فشار دانشگاه شدم و بعدش هم بستر ی شدن در بیمارستان انرژی و زمان زیاد ی ازم گرفت اما......... برمی گردم و نوشته زیاد دارم . و خواهم نوشت يكى از همسران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حكايت كند: سلام بر تو . . .بانوي بانوان ! امروز به دنیا آمدم . و چقدر دیر شده و دیر وقت است ( نه از لحاظ روز و شب ) که در باره ی آن می نویسم و می گویم . 29 سال پیش حدود ساعت 1:30 ظهر به دنیا آمد م . سالهای پیش چیز های زیادی می نوشنم و صفحات زیادی پر می شد . اما امسال ....... چرا هیچ خبری نیست نمی دانم . امسال تنها خودم ، خواهرم ، یکی از آشنا ها و دوتا از بانکهایی که در آنها حساب داشتم و الان ندارم و همراه اول بهم تبریک گفتند . تنها هدیه ای که گرفتم 100 پیامک رایگان بود که همراه اول بهم داد . خب این هم غنیمتیست . هیچ کس دیگر تبریک نگفت که نگفت حتی (( لیلا )) – دختر خاله ام – که هر سال تبریک می گفت ، نگفت . نکند سر طاقچه عادت از یادها رفته ام و یا جزیی از روزمرگیها شده ام . در هر صورت تولدم مبارک کی باشه تولد پسرم را جشن بگیرم . در این پست دلیل ، و نه بهانه نبوندنم را می نویسم . پدر بزرگم که به او ( آبا ) می گفتیم فوت کرد . – 21مهر - . شاید بیش تر از هر انسانی راحت زیست . گرچه کودکی او همراه با یتیمی و کار و کار و کار بود . اما مطمئنا هیچ پادشاه یا امپراتوری به اندازه ی او آرامش نداشت . تنها غم و غصه اش در زندگی – از زمانی که من دیدم – چون کودکی و نوجوانی ام را پیش پدر بزرگم و مادربزرگم زندگی کرده ام– تنها این بود که برای بزهایش علوفه و غذا تهیه کند و یا برای باغ و باغچه اش بتواند وقت آب بگیرد . بزرگترین درد فیزیکی هم که در تمام عمرش کشید که تا آخر عمرش هم همیشه داستانش را بازگو می کرد این بود که در نوجوانی در روستا خری به او لگد زده بود . همین؛ باور کنید . بیخیال دنیا با تمام بازیها و پیچیدگیهایش بود . توانایی ذهنی درک و استدلالش را نیز نداشت و هرگز نیز بابت این حتی خم به ابرو نیاورد . حتی احساس نیاز هم نکرد و هرگز هم هیچ نپرسید . خدا بیش از اندازه هوایش را داشت . بیشتر از هرکس که می شناختم . بجای او که انسانی مظلوم و بی آزار و نازک دل بود مادر بزرگم که به او ( ننه ) می گفتیم ؛ آنقدر باهوش بود که بتواند نه تنها جور او را بکشد بلکه حتی از ما جوانتر ها نیز به روز تر و آپدیت تر بود . به اندازه کافی حریف بود که کسی نتواند حقش را بخورد .تا آنجا که بارها می گفت(( برای آبا هم همسر بوده ام هم مادر)) و خود آبا نیز همین را تایید می کرد و او را مادر صدا می کرد. قبل ترها به مادرم می گفتم – از روی شوخی –برای اینکه خداوند بخواهد جان آبا را بگیرد دچار عذاب است . آخر دلایل اصلی مرگ در مردان خود کشی ، سکته قلبی و تصادف است که اولی که عملا امکان وجود داشتنش برای او وجود نداشت . انقدر به زندگی علاقه داشت که جوانها نداشتند و دومی .....دلیل اصلی سکته قلبی نیز استرس و فشار روانی است که اصلا در لغت نامه آبا وجود نداشت و سومی هم غیر ممکن بود چون از خانه بیرون نمی رفت . بگذریم همه را به عنوان مقدمه گفتم تا به این اصل برسم . بعد از غسالخانه جنازه اش را به خانه آوردند . رابطه ای معمولی بین ما بود. آنچنان نبود که بیتاب شوم نه مانند ننه ، که 9 ماه سیاهپوشش بودم . اما آنکه روی زمین توی تابوت بود از دید من یک انسان بود . انسانی که در باره اش فلسفه ای عظیم وجود دارد ، قدرت مطلق جهان و کائنات بعداز خداوند، با تما م فلسفه ها ، علایق ؛ عشق ، محبت ، درد و لذت کشیدن ها، دوست داشتن و التهاب کشیدن ها ،،،،،،، یک دنیا ....... و حال می دیدم که اینگونه شده است . خود تان ببیند .... لرزیدم ؛ نه از روی ترس که عامه دارند . ترسی دیگر چنگم زد . به یاد وصیت نامه کوروش ، بزرگ پادشاه ایران ، به فرزندش افتادم .......... (( پسرم ، آن هنگام که غرور تو را فراگرفت به سراغ قبر من بیا و ببین من که پدرت بودم و صاحب ۲۸کشور، امروز اینگونه ام و تو نیز روزی چنین خواهی شد )) . و خداوند عاقبت همه ی مارا نیکو گرداند . آمین ۸۷/۵/۳۰ چهار شنبه روز ترخیص 6:02 صبح سلف خلوت شد . همه با رضایت غذا خوردند و آواز (( میرن آدما )) را خواندند و رفتند . خلوت سلف ، سکوت پادگان ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، دلت می گیرد . آخر مگر مجبوریم که به هم بد کنیم تا در آخر سرافکنده به انتظار زمان بمانیم تا شرمساریمان را تسکین دهد . از سرریز که خارج شدم دوباره بعد از چند لحظه به آن بازگشتم و به تما م زوایای آن چشم دوختم . به تختهای خالی و عریان شده ؛ به تلویزیون ، به در و دیوار رنگ و رو رفته اش ، به پنجره های بزرگ آن ، به تخت خودم و پتوی اضافه ی روی آن ( تنها فردی شاید در پادگان بودم که چهار پتو داشت ) . به بچه ها که در حال بستن کوله خویش بودند ، به عده ای که در حال نوشتن خاطره بودند . (چرا اینجا نشستم بروم خوابگاه بچه ها آنجایند . برای نوشتن باز هم وقت هست ) 7:51 همان روز یک ساعتی است که برگشتم سلف . بچه ها ی 23 همه به خط شده بودند . لباس نظامی کامل و من که با دمپایی بودم خیلی ضایع بود بروم پیششان . حسنش این بودم که (( حبیب علیپور )) را دیدم . دیشب دنبالش می گشتم . دفترم را دادم تا برایم بنویسد . الان سربازان گردان 1 و 2 در صبحگاه هستند و دارند نفر به نفر در جه می گیرند (معاف از رزمها ریخنتد توی سلف برای تمیز کردن) . بچه های سلف هم مثل همیشه یا دارند هندوانه می خورند و یا خوابیده اند . من هم درجه می گیرم "رزمدار یکم " . بیشتر بچه های شهرستانی را که دیدم همه لعن و نفرین بود که نثار یزد می کردند . چند روز پیش دیدم کسی با خودش زمزمه می کند ..... ایستادم و گوش دادم : (( جاوید بمانی شهر من . تو را دوست می دارم . گرمای آتشینت را ، سرمای استخوان سوزت را ، کویر خشکت را ، آسمان پر از ستاره ات را ، آنجا که گلزار گل خیال است . تو را دوست می دارم . چهره آفتاب سوخته مردمانت را ، پیر مردان دستار بر سرت را ، دستان خسته و پینه بسته کارگران و همه ساکنانت را . صفای مقنی هایت ، گنبد و باروهایت و مناره هایی که فریاد ایمان سر می دهند . تو را و همه ی مردمانت را ، آنان که در صفا پیشتازند . فرزندان کویر رسم مهمان نوازی خوب می دانند . درود بر تو آنها و سفره هایشان باد ؛ آنچنان که مهمان صاحبخانه می شود . مردمت را دوست می دارم که رسم سخاوت از تو آموخته اند که هر چند خشک باشی اما آب را گوارا بر تشنگان به وفور عرضه میداری . مردمی که خود خوب می دانند تشنگی چیست . چون خود طعم تلخ آنرا چشیده اند . آنرا بی توقع بر عابران ، سرد سرد عرضه می دارند و چون طعم خستگی را خوب تجربه کرده ان در کنار خانه هایشان (( تقا ها )) – سکو- خستگی از عابران می ستانند . تو را دوست می دارم شهر من ......... چهر ه خشنت و قدرت مهیبت را . کوچه های خاکیت ، خانه های خشتی و گلیت ، همه و همه را ، و تو را که چه خوب به ما آموختی صبور باشیم حتی اگر مهمانانت را پذیرایی کردیم و آنها لعنتمان کردند ؛ باز پشت سرشان آب بریزیم تا سالم به شهر و دیار خود باز گردند که این رسم مردمان کویر است . )). آیا سحری به رنگ خون دیده ای ؟ روزی که عدالت فرق شکافته شد . اورا همچون یک معبود یه الهه می پرستند اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست؟دردش چیست ؟ حرفش چیست ؟ رنجش چیست و سکوتش چراست ؟ و هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه عشق علی نثار کرده ، از او کلمه و سخنی درست نمی شناسد. این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست درد علی دو گونه است : یکی دردی که اززخم شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند و درد دیگر دردی که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده و به ناله در آورده است ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند اما این درد علی نیست دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است تنهایی است . که ما آنرا نمی شناسیم باید آن درد را بشناسیم نه آن درد را ، که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را احساس نمی کنیم (دکتر شریعتی) مدتهاست نیستم . اما نبودن به معنای از یاد بردن و یا بی تفاوت بودن نیست . بیش از حد درگیر کار هستم و روزها آنقدر خسته به خانه می آیم که هر چه به چشمهایم فرمان می دهم نخوابید گوششان بدهکار نیست . از خواب که بلند می شو م برای خوشتیپی بیشتر به باشگاه می روم و آخر شب خسته عین یه جنازه می رسم خانه . و توانی برای نوشتن و دقت کردن در آراستن وبلاگم ندارم . تنها آنقدر که در عر ض دو یا سه دقیقه به نت وصل شوم و ببینم آیا دوستی مرا یاد کرده است . تنها همین اشتیاق زیادی برای پست آینده ندارم . چرا که مقدمه ای برای پایان می باشد . اما.... انسان برای ماندن ساخته نشده است فردا 26/4/89 امتحان کنکور پزشکی دانشکاه آزاد " نسیم دریا " ست . گرچه چند هفته است که دیگر خبری از او نیست و تنها نشانی از او صدای خانمی است که مدام می گوید (( دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است )) . دوست دارد مامایی قبول شود و مطب باز کند و من سال پیش ؛ پیش مادرم چقدر برایش پارتی بازی کردم که اگر دانشجو شد دستیارش شود و مادرم راه صد ساله را یک ساله یادش دهد . و جالب آن بود که نه مادرم او را می شناخت و نه او این را می دانست . ( مادرم متخصص زنان و زایمان است ) پشت دیوار بی اعتمادی که به من داشت که شاید ثمره گزیده شدن از گذشته بود و حال ؛ حکم کسی را دارد که از ریسما ن سیاه و سفید نیز می ترسد . گم شد ؛ یا بهتر بگویم خود را گم کرد تا نتوانم بیابمش اما ........... خیالی نیست اما این آخری روی سخنم با اوست .......... فردا امید وار به سر امتحان برو . و بدان ابتدا باید در ذهنت قبول شوی تا بعد در دنیای واقعی قبولی را ببینی . گرچه بین من و تو هزار کیلومتر فاصله است اما پشت سرت آب خواهم ریخت تا نشانه ی نور و روشنی باشد امید که هنگامی که بیرون می آیی خندان باشی و چشمانت خیس و نمناک . بارانی باشند بخاطر شادی . ایکاش بودم تا خستگی بعد از امتحانت را روی شانه هایم می گذاشتی ۸۷/۵/۲۹ 6:34 صبح سه شنبه کار سلف تمام شد . نظافتی ها رفتند و ما ماندیم و سکوت سلف ، تا ظهر که بشکند . گرو هانها آماده می شوند برای تمرین رژه ی فردا . آخر فردا روز ترخیص است . به همین سادگی دو ماه گذشت . انگار که همین دقایق پیش بود که همگی در آفتاب می سوختیم ، عرق می کردیم ، له له می زدیم و صبر می کردیم . حتی ذره ای از آن رنج در تنم نمانده . اینجاست که قدرت زمان را در حل بسیاری از رنجها و دردها می توان دید. فردا آخرین صبحانه را خواهیم داد و این جمع و گروه ؛ تمامی این 2000 نفر هر یک به سر راه خویش خواهند رفت و برای هزار نفر هزار راه خواهد بود . چیزهای جالبی در طی این مدت دیدم . جالبترینش نمود عینی سخن "آنتونی رابینز" بود که می گوید : (( خوب یا بد بستگی به نحوه دید ما به یک مسئله دارد )) . دوره ی 139 – دو دوره قبل از ما – که دیوار نوشته ها و تخته نوشته های بچه هایش بر سر هرتخت و دیواری می توانی ببینی گویای این مطلب است . عده ای از آنان دوره 139 را بدترین دوره در سخت ترین شرایط دانسته اند ؛ و عده ی دیگری درست برعکس دوره ی 139 را دوره ی طلایی دانسته اند که پر از لذت بود و درست در حالیکه شرایط برای هردو گروه یکسان بوده است ؛ باری عده ای پر از سختی و عدهای دیگر پر از لذت . (سروان شوازی دستور داده برویم سر صبحگاه . بروم ، برمی گردم ) 11:05 همان روز حدود ساعت 10:20 از سلف به خوابگاه آمدم . خسته ؛ نه از لحاظ جسمی ، روحا خسته بودم . خسته شدم از اینکه مدام تمسخرم کنند ، از اینکه برایم اسم و لقب بگذارند ، خسته شدم از اینکه مدام خوبی کم اما بدی ببینم ، عیبهای دیگران را بپوشانم اما عیوبم را بر سر مناره ها جار بزنند ، خسته شدم از اینکه سعی می کنم از دیگران انتقاد نکنم ، زبانم به بدی باز نشود اما مدام عیبجویی ، عیبحویی و عیبجویی دیگران را باید بشنوم . بد دهنیشان را تحمل کنم ، به این دلیل که رنجیده نشوند دهان فروبندم و نگویم آنچه گفتنی است . دیدم شری به پا می شود . کمتر از یک روز تا ترخیص باقیمانده ؛ به همین دلیل به خوابگاه آمدم تا از آنان دور باشم . 21:10 همان روز می خواستم در باره ی خوابگاه بنویسم اما نه ؛ عصبی شدم ، طاقتم طاق شده است . حوصله ای برای عادی نوشتن دیگر ندارم . چرا از نظر دیگران شده ام دلقکی که می توانند به آن بخندند ، دستش بیندازند ، مسخره اش کنند . نمی دانم ؛ می دانم خدا در برابر چیز خوبی که به من می بخشد چند برابر مجازاتم می کند و کرد و باز هم خواهد کرد و من همیشه منتظر مجازات بعدی خواهم بود . بگذریم ...... گروهان 23 خوابگاههایشان را امروز شستند و روفتند و برق انداختند . اما بیچاره 23 اصلی که مجبور شدند تمام تختهایشان را بیرون بیاورند و دوباره برند داخل . اما حکومت خود مختار " سرریز " نچ . تختها توی آسایشگاه بود که آسایشگاه را شستند . چه روزگاری گذراندیم . اما ای کاش این پایان برایم با شادی همراه بود نه با سردرد عصبی . وقتی ((پوری و حسین )) هم روزانه من را به تمسخر می گیرند و بچه های اینجا هم همینطور پس مشکل خودم هستم . مشکل کجاست .... نمی دانم بار خدایا این ایراد از من است اما نمی دانم چیست ، آنرا حل کن و یا آنرا به من نشان بده آمین . . . بروم خوابگاه ..... بچه های خوبی هم هستند که بشود به آنها دل خوش داشت ۸۷/۵/۲۸ 17:37 دوشنبه روزهای آخر است .... امروز در سلف کلی عکس گرفتیم که زمان برایمان ثابت بماند و سعی کردم همه ی کدورتهایی که ازشان دارم را به دست فراموشی بسپارم لااقل برای 2-3 روز ، تا پایان دوره . و جمله انجیل را برای خودم تکرار می کردم : (( دشمنانت را هفتاد هفتاد بار ببخش )) الان درون آسایشگاه هستم . گرچه خسته ام و خوابم می آید اما این روزها روزهای خواب نیست . همه در حال نوشتن هستند (( ایمان علی پور)) چند دقیق پیش داشت خاطراتش را می نوشت و بقیه دارند برای هم خاطره و یادگاری می نویسند من هم دارم شربت آبلیمو و بیسکویت موزی می خورم . و گاهی خاطرات بچه ها را مرور می کنم و خوشحالم که قضاوت خوبی در موردم داشته اند . از اینکه اینگونه بوده ام خوشحالم ۸۷/۵/۲۶ 17:19 شنبه الان میدان باهنر هستم . بهم مرخصی داده اند صبح رفتم پادگان و پسین (عصر) دوباره آمدم مرخصی . چشم بچه ها از حسادت داشت می ترکید . ۸۷/۵/۲۴ 10:39 پنجشنبه سربازان به غیر از معاف از رزمها و سلفیها همه اردو هستند . اردوگاه خلوت خلوت است . بادخنکی زیر این سرسایه می وزد (من نزدیک منبع آب گردان 2 روی صندلی نشسته ام ). اردوی ساده و راحتی است . من را باش که فکر می کردم چه خواهند کرد. آموزش نظامی که من دیدم کجا ، این آموزش نظامی یا بهتر بگویم اردوی تفریحی کجا . معاف از رزمها که واقعا زحمت می کشند . خواب و خواب و خواب . حق هم دارند . در قبال چیزهاییکه در آینده از دست خواهند داد چیز بسیار کمی به آنها داده شده است . بهترین لحظات آموزشی همین لحظات بیکاری است . لحظات آزادی که هرچند کم و کوتاه ، اما لذت بخش ست و اگر دوستانی داشته باشی که با آنها معاشرت بکنی آن لحظات سرشار از لذت خواهند شد . چیزی که من در اینجا از آن محروم بودم . فردا امتحان کنکور دارم و دیگر درس و کتاب را رها کردم . خسته شدم . این چند روز از بس خواندم در تمامی پادگان دیگر همه مرا می شناسند . دو ، سه شب در سلف تا صبح درس خواندم و همانجا خوابم برد ؛ روی زمین ؛ بدون فکر کردن درباره ی لباس و شلوار خاک و زمین و زیر انداز و یا سفتی زیر سر . خیلی شاهکار میزدم یک کتاب زیر سرم می گذاشتم . بی تعلق بی تعلق . (( دیوژن )) چه حالی می کرده همان روز 18:45 چند لحظه پیش به یزد رسیدم . (الان میدان باغ ملی هستم ). وقتی خواستم از دژبانی رد شوم تنها فردی بودم که انگار مرخصی داشت . وارد خیابان خلوت منتهی به پادگان شدم ، درست عین شعر سهراب (( مسافر از اتوبوس پیاده شد چه هوای تمیزی و امتداد جاده ی غربت اورا برد)) و تنهایی و تنها بودن انگار که از دور برایم دست تکان داد . جاده را برایم قرق کرده بود . لب جاد ه ایستادم . جاده تماما خالی ، و من یک مسافر بودم با کوله ای روی دوشم و چشم به افق جاده دوخته بودم که شاید ......... . سوار وانتی شدم که مال یکی از سربازان بود . آره دوباره سوار وانت شدم . کیفی میدهد که نگو و نپرس . باید سرباز باشی ، آفتاب توی سرت خورده باشد . کلاهت غرق عرق شده باشد و گرما و عرق یک سونای گرم را درست کرده باشند تا بفهمی که وقتی باد به کله کچل پر از عرقت می خورد چه لذتی می بری . به توعی احساس آزادی می کنی . توی ایستگاه خط هستم. منتظر مامان تا بیاید دنبالم . کفشهایم پرازخاک ، لباسهایم همه کثیف و سر و صورت که ای بدک نیست . ریشهایم کلی بزرگ شده اند . رکورد دار رشد مو هستم . در عرض دو هفته از دو ماه تما پادگان بزرگتر شده است . فکر کنم اگر اگر چهارماه جا بگذارند به اندازه ی من بشود .
دیوژن : شخصیتی که در رم از پیروان فلسفه ی خاصی در زندگی بود که تعلق به دنیا را مذموم می شمردند و وقتی اسکندر از او خواست که چیزی از او بخواهد از اسکندر خواست از جلوی آفتاب کنار برود تا بتواند باز آفتاب بگیرد 

در آن هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزد من حضور داشت ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها بر ما وارد شد؛ و چنان راه مى رفت كه همانند راه رفتن رسول اللّه بود.
وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله متوجّه آمدن دخترش حضرت فاطمه شد، به وى خطاب كرد و فرمود: دخترم ! خوش آمدى ، و سپس او را كنار خود، سمت راست نشاند و سخنى مخفيانه به او گفت كه ناگاه ديدم فاطمه زهراء گريان شد.
علّت گريان شدنش را جويا شدم و گفتم : اى فاطمه ! من تو را هرگز با چنين خوشى نديده بودم كه كنار پدرت باشى ، پس چرا ناگهان گريان شدى ؟!
حضرت زهراء سلام اللّه عليها در جواب اظهار داشت : اسرار پدرم را فاش نمى كنم .
بعد از آن ديدم كه رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله مطلب ديگرى مخفيانه به زهراى مرضيّه فرمود، كه خوشحال و خندان گرديد و تبسّمى نمود.
در اين موقع تعجّب من بيشتر شد و اين بار علّت گريه و خنده او را جويا شدم ؟
و آن حضرت ، دو باره در جواب من اظهار داشت : به هيچ عنوان اسرار پدرم را فاش نمى كنم .
تا آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رحلت نمود و من از فرصت استفاده كرده و علّت خنده و گريه آن روز را، از فاطمه زهراء جويا شدم ؟
و آن حضرت اظهار داشت : پدرم در آن روز به من فرمود: جبرئيل هر سال يك بار بر من وارد مى شد؛ ولى امسال دو مرحله بر من وارد شد و اين علامت نزديك شدن مرگ من مى باشد، پس با اين سخنِ پدرم ، گريان شدم .
و در ادامه فرمايشاتش فرمود: تو از اهل بيت من ، اوّل كسى خواهى بود كه به من ملحق مى شوى ، سپس پدرم افزود:
آيا راضى و خوشحال نيستى كه سيّد و سرور زنان باشى .
و من پس از شنيدن چنين بشارتى مسرور و شادمان گشتم 
با تمام دل بر تو مي گرييم که نماد وحي بودي و وديعه رحمت خدا بر آدميان ، و چون ترا کشتند انسانيت بي مادر شد و خون هابيل از رگ حيات هر انسان در گستره تاريخ از نو جوشيد و مظلوميت داغ زخمي شد بر جبين زندگي مومنان ، و حيات پژمرد و اوراق قرآن به تطاول طوفان پراکند ، و علي (ع) تنها ماند. . . و بشريت در گرداب فاجعه افتاد..
سلام بر تو ! بانوي بانوان . . . کدامين واژه را بايد به خدمت گرفت تا بيانگر ابعاد ستمديدگي تو باشد ؟ چگونه در کلمات مي توان ژرفاي ظلمت شب و گم شدن آفتاب را توصيف کرد !؟
چون تو به خاک رفتي ، نجات انسان که تازه آغاز شده بود به خاک رفت ، و ستمديدگان تاريخ برق شادي از چشم فرو نهادند ، و دگر بار ظلمت چيره شد و فرزندان تو در تمامي اعصار يتيم ماندند. . . و اينک آواي باد در گيسوي غبارآلود نخلهاي فدک ضجه يتيمان بي مادر مانده توست که درد را در درازاي تاريخ اسلام ، از قلبي به قلبي تحويل مي دهند و زنجير ستم را از پايي به پايي ، به ارث مي برند.
ما منتظر آمدن فرزند زهرا هستیم ...تا انتقام سیلی زهرا گرفته شود
http://arezoohaye-yakhzade.blogfa.com
http://www.latif-lovly.blogfa.com



ز این دردناک تر که علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست
!!!
اینکه چرا نیستم و اینکه توجیه دارد یا نه دیگر زیادی تکرای شد ه است .
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت
18:52 توسط سرباز کوچک| |
روز دهم محرم
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت
19:32 توسط سرباز کوچک| |
سلام
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت
15:47 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت
23:21 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت
23:24 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت
23:36 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت
1:20 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت
17:34 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت
20:47 توسط سرباز کوچک| |
اول سخن ......... سلام
نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت
18:59 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت
0:10 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت
20:57 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت
23:41 توسط سرباز کوچک| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت
20:31 توسط سرباز کوچک|
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت
23:6 توسط سرباز کوچک| |


