X
تبلیغات
خاطرات روزانه یک سرباز
خاطرات روزانه یک سرباز

خاطرات سربازی گذر ثانیه های زندگی

 فردا (پنج شنبه  29 فروردین ) قرار است برای تشکر !!!!!!! از مسئولان سفرهای نوروزی به زور مراسمی برگزار شود . کارکنان ایران گردی و جهان گردی  دستور دارند با زبان خوش که به این مراسم بروند . مراسمی 100 هزار نفری تا به زعم خودشان از کارکنانشان تشکر کنند . که لابد در راستای " لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق " است که مبادا نتوانند جواب خدا را در آن دنیا بدهند . بنا براین  گفتند برای اینکه مقابل خدا جوابی داشته باشیم یه چند میلیارد از بیت المال که مال البیتمان است برمی داریم و تشکری ناقابل می کنیم   

اما آنچه قابل توجه است اینست که بنرهای تبلیغاتی با عنوان " لبیک یا خامنه ای " را چاب کرده اند . نکته همین جاست . در شرایطی که مردم صورتشان را با سیلی سرخ نگه داشته اند . و مردان مدام شرمنده دستان خالی هستند که نمی تواند احتیاجات به حق خانواده شان را تامین کند مراسمی برگزار می شود که چند میلیارد تومانی خرج دارد . 

از بعد روانشناسی وقتی مردم جیب خالیشان را می بینند و خرج بی حساب آقایان را هم در کنار آن و بنر لبیک یا خامنه ای را هم ، ناخودآگاه از این اسم بیزار میشوند و فحش و ناسزایی هم روانه روح رهبر ایران می شود . این شرطی شدن و این تقابل ریخت و پاش ، سر این اسم خراب می شود که به عنوان رهبر ایران ، ولی فقیه و مرجع تقلید جایگاه دارد . 

هوشمندانه است . بیخودنیست که آ یت الله مصباح خطر مشایی را 100 بار بزرگتر از خطر موسوی می دانند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 11:57 توسط سرباز کوچک| |
 چند روز پیش هموطنان اصفهانی من  ؛ آبی که به شهرم می آمد تا تشنگی کویر رافرو بنشاند را قطع کردند . خراب کردند ؛ از بین بردند . تا دیگر آبی به کویر نرسد . به درک که هموطنشان  که تمامی دلیل حیات ذوب آهن اصفهان و فولاد شهر اصفهان از صدقه سر سنگ آهن آن شهر است تشنه بماند . گلوی خودمان را عشق است . و یا بهتر بگوییم زمین خودمان را عشق است . زمین ما آب داشته باشد و سیراب باشد ؛ اصلا مهم نیست که گلوی هموطنم خشک می شود  .   

به این کار ندارم که این خط لوله انتقال آب که از بین رفت استاندار اصفهان به عنوان اولین قدرت آن شهر و ان استان از آن خبر داشته یا نداشته ؛ پلیس آن شهر می دانسته و با لذت بی لیاقتی خود را در حفظ امنیت نشان داده یا نه ؛ ارگانها ی امنیتی که باید می دانستند آیا میدانستند یا نه ---- آنچه تلخ است این گفتار است که از دوران آموزشی بعد از دم خور بودن با بچه های شهر های مختلف ایران به آن رسیدم ............

در شهر هایی که برکت زیاد است آدمهایش بی برکتند و در شهر هایی که  طبیعت با آن سر جنگ دارد و برکتش را از آن دریغ کرده است مردمش پر از برکتند 

تفاوت مردم شهر هایی مثل یزد ؛ سیستان و بلوچستان و مردمان کویر با مردم شهری مثل اصفهان در اینست که .....

مردم کویر آب را از دهان خود می گیرند و به مسافر یا عابری تشنه می دهند و مردم آن دیگر شهر آب را از دهان مسافر یا عابر و یا هموطن خود می گیرند تا خود سیراب تر شوند

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 14:5 توسط سرباز کوچک| |
 بعد از دیدن انبوه تعداد حضور مردم در راهپیمایی 22 بهمن ؛ سوالی که به ذهن می آمد و دوستم  هم در سفری که دو روز پیش به مشهد داشتیم از من پرسید این بود :

(( با وجود این همه گرونی ؛ سوء مدیریت ؛ بی کفایتی ریس جمهور در اداره شرایط کنونی کشور ؛ بی لیاقتی و عدم توانایی اجرایی تیم دور و بر او و .... چرا مردم باز هم این همه به تظاهرات آمده اند ؟ فکر می کردم که خیلی کمتر بیایند ))

و تنها جوابی که به ذهنم آمد که به او و خودم بدهم این بود :(( عشق به وطنشون و اینکه هنوز یک نفرهست که  پیششون آنقدر آبرو داره که  وقتی ازشون می خواد شرکت کنند؛ شرکت می کنند )).


می دونید خوشحالم ؛خیلی خوشحالم که جای مسئولین کشور نیستم .

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 11:4 توسط سرباز کوچک| |

سلام

مدتهاست  که به خانه ام در دنیای مجازی سرنزده ام و غباری از رویش پاک نکرده ام . خاطرات سربازیم تمام شده ؟؟؟!

نه .انگار روز  مرگی مرا باخود برده است . زندگی سرطاقچه عادت از یادم رفته انگار . 

عادت رد تفکراست . و رد تفکر آغاز بلاهت و ددی زیستن است .

آنقدر نیامدم که تمامی اهل وب که به دیدنم می آمدند ترکم کردند همه بجز..

(( الناز ))  ترک شیرین من 

که گاه به گاه به سراغم می آید و خبری میگیرد گرچه خانه اش را تعطیل کرده است . 

باز خواهم نوشت . از سربازیم . از تصادفم . از دوران قشنگی گه با دیدن هر سرباز ذهنم به سویش  پر میکشد

هم خاطراتم را مینویسم و هم در مورد مسائلی که هر افسر جوانی و سربازی نباید نسبت به آنها بی تفاوت باشد . 

پس اگر یهو دیدید غیب شدم . وقت عیادت و ملاقت کمپوت گیلاس یادتون نره دوست جونا

نیاید دق می کنم تنهایی ها . مادرم گفته نمیاد ملاقاتم ولی شما بیاید

یاعلی

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 13:56 توسط سرباز کوچک| |

در تقویم مایاها فردا آخر ین روز دنیاست . در تقویم باستانی آنها بعد از سال 2012 دیگر زمانی دیگر وجود ندارد .

بنا بر گفته آنتوان لاوی موسس کلیسای شیطان و نویسنده انجیل شیطانی و موسس شیطان پرستی نوین در کتاب خود نوشته است که 21دسامبر - فردا - ساعت 11 و 11 دقیقه نظم نوین جهانی آغاز می شود .

در برنامه های اتاقهای فکر مخفی و تشکیلات زیر زمینی مانند فراماسونری ؛ قرار است در پایان سال 2012 فراماسونر اعظم اعلام حکومت جهانی کند و بر کره زمین حکم رانی کند . و زمینه سازی حکومت شیطان را آماده سازد . در این طرح شیطان موجودیت جسمانی به خودش داده و بر تخت  پادشاهی بر زمین می نشیند


ببیند ، من آدم هتا ک و بی ادبی نیستم . فحاش هم نیستم اما چاره ای ندارم ، در واکنش به این نظرها و این برنامه  ها باید بگویم اگر نگویم روی دلم می ماند .......


بشین ببنیم بابا شورت پات نیست

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 20:51 توسط سرباز کوچک| |

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 15:51 توسط سرباز کوچک| |
۱۱ تیر ۹۰ - اتحادیه اروپا تصمصم گرفته بود که در این روز ایران را تحریم نفتی کند و مثل اینکه تهدیدش را عملی کرد

اما صحبتم من حول این تحریم است . نمی خواهم شعار بدهم که (( تحریم ها را می شکنیم ))  (( مامقاوم  هستیم )) و یا همانطور که رهبر ایران فرمودند : (( ایران ۳۰ سال است که در مقابل تحریمها واکسینه شده است )) ........

نه

چیز دیگری میخواهم بگویم ....

آمریکا و اتحادیه اروپا و یا هر ننه قمر دیگر ی که دارند برنامه و دکترین تحریم اقتصادی ایران را می چینند خیلی دارند ضعیف عمل می کنند . مگه سیاست یه قل دو قله که تحریم می کنی بعد برمی داری دو باره تحریم میکنی . چرا یه با ر با تمام قدرت و توان ایران را تحریم نمی کنید . جوری که به نظر برسد که استخوان هایما ن دارد می ترکد . جانمان به لبمان برسد.  اینطوری فقط من و امثال من به ریش شما می خندیم .

خاله بازی مگه می کنی .

اینجوری ایران از پا در نمی یاد .. 

ایکاش تمام دنیا تحریممان می کرد . و حتی یه نخ هم بهمان نمی دادند .

 ایکاش زمان " مصدق " دوباره تکرار می شد . که انچنان تحریممان کردند که دولت برای اینکه کشور ورشکسته نشود اوراق قرضه ملی فروخت و جوانان ایران خونشان را می فروختند تا اوراق قرضه بخرند .

روسیه ۲۰ تن طلای ایران را ضبط کرد . حتی یه هل پوک به ایران داده نمی شد

آخه دشمن احمق اینطوری تحریم می کنند .جوری تحریم می کنند  تا کمر  نظام و ایران بشکند

بگذراید حرف دلم را بزنم . ....

آرزو می کنم  که باشدت هرچه بیشتر تحریممان کنند .ایکاش تحریمها استخوانهایمان را خرد میکرد . ایکاش طوری می شد که کفشمان را از گرسنگی  می خوردیم .آنوقت بود که می کاشتیم . درو می کردیم . اختراع می کردیم . آنقدر پیاده را ه می رفتیم تا خودمان کفش درست کنیم .ره صد ساله را یک شبه می رفتیم

(( نیاز مادر اختراع است ))

ایکاش قطره نفتی نداشتیم . آنوقت بود که می توانستیم دوباره امپراطوری پارسیان  را   بسازیم . همانگونه که بود

ایکاش دشمنانمان قدرتمند بودند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 9:26 توسط سرباز کوچک| |
اینکه چرا نیستم و اینکه توجیه دارد یا نه دیگر زیادی تکرای شد ه است .

عمل جرا حی داشتم . استخوان پای راستم را بریدند و دوباره دوختند

و اینکه چرا الان با اینکه نشستن برایم دردآور است ؛ نشسته ام و می نویسم حکایتی دارد . ...

روی پای راستم سه بار عمل شده و هر بار بریده اند و استخوان را دوخته اند .

آنچه باید بگویم اینست که؛ درد آور است . وحشتناک است  .

 درد بدون رحم بر پیکره ات چنگ میزند . و تو کاری نمی توانی بکنی . نه  می توانی  تکان بخوری؛ نه مشتهایت را فشار دهی و حتی فریاد زدن هم  چیزی را عوض نمی کند .

بار دوم درد آنچنان بر وجودم افتاد که هرچه مسکن و ضد درد بود را ریشه اش را از خانه کندم .

حالا به درد می خورد .. نمی خورد ... تاریخ گذشته بود ... یا نبود مهم نبود . کافی بود اسمش مسکن باشد

تا آنجا که به مادرم گفتم به سراغ تریاک یا هرویین بروم ... بخرم ... و می دانستم که اگر می خریدم نه مثل معتادین محترم مثقال مثقال بلکه قاشق قاشق می خوردم

و امروز یک مقایسه ناگهان به سراغم امد  . همیشه به خودم می گفتم اگر روزگاری در راه وطن و اعتقادم کارم به شکنجه رسید ؛ تحمل می کنم .

سوزاندن ......    با قیچی گوشت تنت را چیدن ....   کشیدن ناخن .... اتو  ...  آب جوش ...    شوک  

می دانم که اینهارا تحمل می کنم  و به خودم می گفتم چه کار دیگری یک سلاخ می تواند انجام دهد

و الان با پایی با استخوان بریده شده ....... توانایی جابجاشدن و یا غلت زدن ساده در رختخواب را باید با فشار دادن دندان ها روی هم انجام دهم و مدام خدا خدا کنم   و آرزو کنم و دعاکنم که" خدایا به من طاقت و تحمل بده ."

 

از اتاق عمل با سلام و صلوات بیرون آمدم ؛ پرستاری شدم ؛ مراقبت شدم و باز درد بر رویت چنگ می زند . حال تصور کردم اگر برروی این استخوان عمل شده اگر چکمه ای فشار می آورد و یا به آن لگد می زد آیا باز هم می توانستم طاقت بیاورم . حتی اگر یک مبارز بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟

حال که بادید بازتری به این درد نگاه می کنم تنها یک کلمه برایم معنا پیدا می کند ..........

نمی شود تحملش کرد

و این احساس؛ عظمت تمامی آن مبارزانی که در زندان دژخیم ترین و سیاه قلب ترین سلاخان این روزگار

- به نقل از نادر ابراهیمی نویسنده  کتاب یک عاشقانه آرام - تاب آوردند ؛ تحمل کردند ؛ جنگیدند و استوار ماندند برایم مثل چراغی پرنور جلوه کرد

تاقبل از این تحسینشان می کردم آنهم نه به تمام معنا..... و  اما امروز مقابشان به احترام می ایستم ؛     تمام قد.

 

یک وطن پرست؛ یک وطن دوست؛ یک ملی گرا ؛یک مسلمان و یک مبارز واقعی   -هرچه نامش را میخواهید بگذارید - آنها بودند

درود و سلام بر آنان باد

 

 

" تا زمانی که شکنجه هست هیچ جای دنیا امن نیست "

                                                               (یک عاشقانه آرام اثر نادر ابراهیمی )

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 18:52 توسط سرباز کوچک| |
روز دهم محرم

کرب و بلا

امروز مسیح در نینوا به صلیب کشیده شد.

                                      مسیح را مسیحیان نکشتند اما مسلمانان امام خویش ........؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز پادشاهی جان خویش برسر آرمانهای والای گذاشت . پادشاهی که نه تاج داشت ؛ نه تخت و نه ارتش

پادشاهی که شاهزاده بود ؛ شاهزاده زاده شده بود  و از تبار پاکان بود

 

اگر درست بگویم و درست بازگو کنم داستان در گذشته اینگونه بود ......

سالهای ابتدایی پیامبری محمد (ص) بود. سفیرانی را به کشور های دیگر برای دعوت آنها به اسلام

 فرستاد و همه داستان برخورد پادشاه ایران با فرستاده او را میدانیم .خسرو پرویز به حاکم یمن نامه

نوشت که محمد را دستگر کند . بعد از ناکامی حاکم یمن او به ایران بازگشت تا با خسروپرویز ملاقات

داشته باشد اما در هنگام ورود به ایران صحنه ی عجیبی دید . تمام مردم سیاهپوش بودند و چون دلیل

این را پرسید جواب دریافت کرد که ایران عزادار است.

 دلیل آن مرگ پادشاه ایران بود .

 

مردم ایران برای مردی که حاکم و فرمانروای آنهابود ؛ رخت سیاه پوشیده بودند . او نه جانشین پیامبر بود

 و نه امامت برعهده اش بود. نه اسمش از طرف خداوند در بدو تولد تعیین شده بود . پسر پیغمبر هم

نبود

حاکمی و فرمانروایی که بدی و خوبی در رفتار او بود . همانگونه که در تمام حاکمان است ؛

کمتر یا بیشتر.

اما مردم ایران برایش رخت سیاه پوشیدند .

 اما  در آنسو ی مرزها ...........  سر پسر پیامبر را بریدند ؛ آنکس که عزیز و دردانه ی محمد (ص) بود .

 بر بدنش اسب تاختند و پسر پیامبر را زیر سم اسب قرار دادند

ناموسش را به اسارت بردند ؛ شلاق زدند ؛ بر لبانش چوب خیزران کوبیدند .... لبی که پیامبر آنرا بوسیده

 بود

چه قدر میان مردم ایران و آنان تفاوت وجود داشت.

                   جای یلان ایران آنروز در کربلا خالی بود

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 19:32 توسط سرباز کوچک| |
سلام

چه مدت است که می خواهم بیایم اما یا بهانه ی دانشگاه و امتحانات بود و یا کارهای پژوهشی در این

بازار مکاره ایران .

اما الان دلیل اصلی آنکه نیستم و میدانم که یک سرباز باید از ۸ سال جنگ بنویسد .

آخر مگر می شود سرباز باشی و از جنگ ننویسی . جایی که برای آن تربیت می شوی . اما آنکه نیستم

و ننوشتم اهمال کاری و تعلل و بیعاری (به قولی )نبود و نیست .

صدقه سر تصادف دوران سربازی + و بیماری انحراف زانوی پا ( ژنو واروم ) یا( پا پرانتزی بودن) شدن قوز

بالای قوز و شد یک عمل جراحی که دردش برایم آرزوی مرگ گاهی به ارمغان می آورد و عدم توانایی در

نشستن برای نوشتن  باعث  شد که این " سرباز کوچک" نتواند چیزی بنویسد .

- قولی هم به یکی از دوستان وبلاگی داده بودم که در جواب پستی نوشته بود برایش چند مطلب

بنویسم که هنوز در یاد آن هم هستم و چقدر هم از اینکه بدقول شدم ناراحتم .

 

دعا یادتون نره . برای سلامتی خودتون ؛ خانواده ؛ تهش هم من

                یاحق                         

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 15:47 توسط سرباز کوچک| |

اول سلام

مدتهاست نیامده ام و غبار از وبلاگم برنداشته ام .

روزمرگیهای مرا نبرده ، مشغله زیاد دوستان وبم را نتوانسته از ذهنم دور کند . از فافا گرفته تا زهره  و الناز

که وبش را مدام می بندد و باز می کند تا دوستان دیگر .

به طرز وحشتناکی گرفتار فشار دانشگاه شدم و بعدش هم بستر ی شدن در بیمارستان انرژی و زمان

 زیاد ی ازم گرفت اما.........

برمی گردم و نوشته زیاد دارم . و خواهم نوشت

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 23:21 توسط سرباز کوچک| |


        

يكى از همسران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حكايت كند:
در آن هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزد من حضور داشت ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها بر ما وارد شد؛ و چنان راه مى رفت كه همانند راه رفتن رسول اللّه بود.
وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله متوجّه آمدن دخترش حضرت فاطمه شد، به وى خطاب كرد و فرمود: دخترم ! خوش آمدى ، و سپس او را كنار خود، سمت راست نشاند و سخنى مخفيانه به او گفت كه ناگاه ديدم فاطمه زهراء گريان شد.
علّت گريان شدنش را جويا شدم و گفتم : اى فاطمه ! من تو را هرگز با چنين خوشى نديده بودم كه كنار پدرت باشى ، پس ‍ چرا ناگهان گريان شدى ؟!
حضرت زهراء سلام اللّه عليها در جواب اظهار داشت : اسرار پدرم را فاش نمى كنم .
بعد از آن ديدم كه رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله مطلب ديگرى مخفيانه به زهراى مرضيّه فرمود، كه خوشحال و خندان گرديد و تبسّمى نمود.
در اين موقع تعجّب من بيشتر شد و اين بار علّت گريه و خنده او را جويا شدم ؟
و آن حضرت ، دو باره در جواب من اظهار داشت : به هيچ عنوان اسرار پدرم را فاش نمى كنم .
تا آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رحلت نمود و من از فرصت استفاده كرده و علّت خنده و گريه آن روز را، از فاطمه زهراء جويا شدم ؟
و آن حضرت اظهار داشت : پدرم در آن روز به من فرمود: جبرئيل هر سال يك بار بر من وارد مى شد؛ ولى امسال دو مرحله بر من وارد شد و اين علامت نزديك شدن مرگ من مى باشد، پس با اين سخنِ پدرم ، گريان شدم .
و در ادامه فرمايشاتش فرمود: تو از اهل بيت من ، اوّل كسى خواهى بود كه به من ملحق مى شوى ، سپس پدرم افزود:
آيا راضى و خوشحال نيستى كه سيّد و سرور زنان باشى .
و من پس از شنيدن چنين بشارتى مسرور و شادمان گشتم




       با تمام دل بر تو مي گرييم که نماد وحي بودي و وديعه رحمت خدا بر آدميان ، و چون ترا کشتند انسانيت بي مادر شد و خون هابيل از رگ حيات هر انسان در گستره تاريخ از نو جوشيد و مظلوميت داغ زخمي شد بر جبين زندگي مومنان ، و حيات پژمرد و اوراق قرآن به تطاول طوفان پراکند ، و علي (ع) تنها ماند. . . و بشريت در گرداب فاجعه افتاد..
سلام بر تو ! بانوي بانوان . . . کدامين واژه را بايد به خدمت گرفت تا بيانگر ابعاد ستمديدگي تو باشد ؟ چگونه در کلمات مي توان ژرفاي ظلمت شب و گم شدن آفتاب را توصيف کرد !؟
چون تو به خاک رفتي ، نجات انسان که تازه آغاز شده بود به خاک رفت ، و ستمديدگان تاريخ برق شادي از چشم فرو نهادند ، و دگر بار ظلمت چيره شد و فرزندان تو در تمامي اعصار يتيم ماندند. . . و اينک آواي باد در گيسوي غبارآلود نخلهاي فدک ضجه يتيمان بي مادر مانده توست که درد را در درازاي تاريخ اسلام ، از قلبي به قلبي تحويل مي دهند و زنجير ستم را از پايي به پايي ، به ارث مي برند.

سلام بر تو . . .بانوي بانوان !

          ما منتظر آمدن فرزند زهرا هستیم ...تا انتقام سیلی زهرا گرفته شود

http://arezoohaye-yakhzade.blogfa.com

http://www.latif-lovly.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:24 توسط سرباز کوچک| |

امروز به دنیا آمدم . و چقدر دیر شده و دیر وقت است ( نه از لحاظ روز و شب ) که در باره ی آن می نویسم و می گویم . 29 سال پیش حدود ساعت 1:30 ظهر به دنیا آمد م .

سالهای پیش چیز های زیادی می نوشنم و صفحات زیادی پر می شد . اما امسال ....... چرا هیچ خبری نیست نمی دانم .

امسال تنها خودم ، خواهرم ، یکی از آشنا ها و دوتا از بانکهایی که در آنها حساب داشتم و الان ندارم و همراه اول بهم تبریک گفتند .

تنها هدیه ای که گرفتم 100 پیامک رایگان بود که همراه اول بهم داد .

خب این هم غنیمتیست .

هیچ کس دیگر تبریک نگفت که نگفت حتی (( لیلا )) – دختر خاله ام – که هر سال تبریک می گفت ، نگفت .

نکند سر طاقچه عادت از یادها رفته ام و یا جزیی از  روزمرگیها شده ام . در هر صورت

                                                        تولدم مبارک

کی باشه تولد پسرم را جشن بگیرم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 23:36 توسط سرباز کوچک| |

در این پست دلیل ، و نه بهانه نبوندنم را می نویسم .

پدر بزرگم که به او ( آبا ) می گفتیم فوت کرد . – 21مهر - . شاید بیش تر از هر انسانی راحت زیست .

 گرچه کودکی او همراه با یتیمی و کار و کار و کار بود . اما مطمئنا هیچ پادشاه یا امپراتوری به اندازه ی او

 آرامش نداشت . تنها غم و غصه اش در زندگی – از زمانی که من دیدم – چون کودکی و نوجوانی ام را

 پیش  پدر بزرگم و مادربزرگم زندگی کرده ام– تنها این بود که برای بزهایش علوفه و غذا تهیه کند و یا

برای باغ و باغچه اش بتواند وقت آب بگیرد . بزرگترین درد فیزیکی هم که در تمام عمرش کشید که تا آخر

 عمرش هم همیشه داستانش را بازگو می کرد این بود که در نوجوانی در روستا خری به او لگد زده

بود . همین؛ باور کنید . بیخیال دنیا با تمام بازیها و پیچیدگیهایش

بود . توانایی ذهنی درک و استدلالش را نیز  نداشت و هرگز نیز بابت این حتی خم به ابرو نیاورد . حتی

احساس نیاز هم نکرد و هرگز هم هیچ نپرسید .

خدا بیش از اندازه هوایش را داشت . بیشتر از هرکس که می شناختم . بجای او که انسانی مظلوم و

بی آزار و نازک دل بود مادر بزرگم که به او ( ننه ) می گفتیم ؛ آنقدر باهوش بود که بتواند نه تنها جور او را

بکشد بلکه حتی از ما جوانتر ها نیز به روز تر و آپدیت تر بود . به اندازه کافی حریف بود که کسی نتواند

حقش را بخورد .تا آنجا که بارها می گفت(( برای آبا هم همسر بوده ام هم مادر)) و خود آبا نیز همین را

تایید می کرد و او را مادر صدا می کرد.

 

قبل ترها به مادرم می گفتم – از روی شوخی –برای اینکه خداوند بخواهد جان آبا را بگیرد دچار عذاب

 است . آخر دلایل اصلی مرگ در مردان خود کشی ، سکته قلبی و تصادف است که اولی که عملا امکان

وجود داشتنش برای او وجود نداشت . انقدر به زندگی علاقه داشت  که  جوانها نداشتند و دومی .....دلیل

اصلی سکته قلبی نیز استرس و فشار روانی است که اصلا در لغت نامه آبا وجود نداشت و سومی هم

غیر ممکن بود چون از خانه بیرون نمی رفت .

 

بگذریم همه را به عنوان مقدمه گفتم تا به این اصل برسم .

بعد از غسالخانه جنازه اش را به خانه  آوردند . رابطه ای معمولی بین ما بود. آنچنان نبود که بیتاب شوم

نه مانند ننه ،  که 9 ماه سیاهپوشش بودم . اما آنکه روی زمین توی تابوت بود از دید من یک انسان

بود . انسانی که در باره اش فلسفه ای عظیم وجود دارد  ، قدرت مطلق جهان و کائنات بعداز خداوند، با تما م

فلسفه ها ، علایق ؛ عشق ، محبت ، درد و لذت کشیدن ها، دوست داشتن و التهاب کشیدن ها ،،،،،،،

یک دنیا ....... و حال می دیدم که اینگونه شده است . خود تان ببیند ....

 

 

 

  لرزیدم ؛ نه از روی ترس که عامه دارند . ترسی دیگر چنگم زد .

 

به یاد وصیت نامه کوروش  ، بزرگ پادشاه ایران ، به فرزندش افتادم ..........

 

(( پسرم ، آن هنگام که غرور تو را فراگرفت به سراغ قبر من بیا و ببین من

که پدرت بودم و صاحب ۲۸کشور، امروز اینگونه ام و تو نیز روزی چنین

خواهی شد )) .

 

          و خداوند عاقبت همه ی مارا نیکو گرداند .

آمین

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 1:20 توسط سرباز کوچک| |

     ۸۷/۵/۳۰     چهار شنبه          روز ترخیص 6:02 صبح

سلف خلوت شد . همه با رضایت غذا خوردند و آواز (( میرن آدما )) را خواندند و رفتند .

خلوت سلف ، سکوت پادگان ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،  ، دلت می گیرد . آخر مگر مجبوریم که به هم بد کنیم تا در آخر سرافکنده به انتظار زمان بمانیم تا شرمساریمان را تسکین دهد .

 از سرریز که خارج شدم دوباره بعد از چند لحظه به آن بازگشتم و به تما م زوایای آن چشم دوختم . به تختهای خالی و عریان شده ؛ به تلویزیون ، به در و دیوار رنگ و رو رفته اش ، به پنجره های بزرگ آن ، به تخت خودم و پتوی اضافه ی روی آن ( تنها فردی شاید در پادگان بودم که چهار پتو داشت ) . به بچه ها که در حال بستن کوله خویش بودند ، به عده ای که در حال نوشتن خاطره بودند . (چرا اینجا نشستم بروم خوابگاه بچه ها آنجایند . برای نوشتن باز هم وقت هست )

    

       7:51    همان روز

یک ساعتی است که برگشتم سلف . بچه ها ی 23 همه به خط شده بودند . لباس نظامی کامل و من که با دمپایی بودم خیلی ضایع بود بروم پیششان . حسنش این بودم که (( حبیب علیپور )) را دیدم . دیشب دنبالش می گشتم . دفترم را دادم تا برایم بنویسد . الان سربازان گردان 1 و 2 در صبحگاه هستند و دارند نفر به نفر در جه می گیرند (معاف از رزمها ریخنتد توی سلف برای تمیز کردن) . بچه های سلف هم مثل همیشه یا دارند هندوانه می خورند و یا خوابیده اند .

 من هم درجه می گیرم "رزمدار یکم " .

بیشتر بچه های شهرستانی را که دیدم همه لعن و نفرین بود که نثار یزد می کردند . چند روز پیش دیدم کسی با خودش زمزمه می کند ..... ایستادم و گوش دادم : 

     (( جاوید بمانی شهر من . تو را دوست می دارم . گرمای آتشینت را ، سرمای استخوان سوزت را ، کویر خشکت را ، آسمان پر از ستاره ات را ، آنجا که گلزار گل خیال است . تو را دوست می دارم . چهره آفتاب سوخته مردمانت را ، پیر مردان دستار بر سرت را ، دستان خسته و پینه بسته کارگران و همه ساکنانت را . صفای مقنی هایت  ، گنبد و باروهایت و مناره هایی که فریاد ایمان سر می دهند . تو را و همه ی مردمانت را ، آنان که در صفا پیشتازند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرزندان کویر رسم مهمان نوازی خوب می دانند . درود بر تو  آنها و سفره هایشان باد ؛ آنچنان که مهمان صاحبخانه می شود . مردمت را دوست می دارم که رسم سخاوت از تو آموخته اند که هر چند خشک باشی اما آب را گوارا بر تشنگان به وفور عرضه میداری . مردمی که خود خوب می دانند تشنگی چیست . چون خود طعم تلخ آنرا چشیده اند . آنرا بی توقع بر عابران ، سرد سرد عرضه می دارند و چون طعم خستگی را خوب تجربه کرده ان در کنار خانه هایشان (( تقا ها )) سکو- خستگی از عابران می ستانند . 

تو را دوست می دارم شهر من ......... چهر ه خشنت و قدرت مهیبت را . کوچه های خاکیت ، خانه های خشتی و گلیت ، همه و همه  را ، و تو را که چه خوب به ما آموختی صبور باشیم حتی اگر مهمانانت را پذیرایی کردیم و آنها لعنتمان کردند ؛ باز پشت سرشان آب بریزیم تا سالم به شهر و دیار خود باز گردند که این رسم مردمان کویر است . )).

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 17:34 توسط سرباز کوچک| |